دیگر نه دل و دماغی مانده برای نوشتن،
و نه شور و حالی که یک موضوع را جالب بپندارم.
در عین بی تجربگی انگار هر چیز ناآشنایی که به گوشم می خورد را
بارها و بارها تجربه کرده ام، مانند پیری که همه چیز می داند.
در زمان و مکانی که نمی دانم!
حوصله ی خرید عید را هم ندارم، فکر میکنم ولی انگیزه ای را نمی یابم.
خانه و حافظ و کته کلویتس و دوربینم را به همه چیز ترجیح میدهم.
این روزها بیشتر از هر زمان دیگر آمادگی مردن را دارم.