هر روز ماشین هایی پر از خانم ها و آقایان گشتی را می آورند و مثل سگ می اندازند به جان مردم بدبخت.جالب اینجاست که اون خانوما اونقدر باید باتجربه باشن که بتونن از دید یک آقای فوق العاده هیز و حشری نگاه کنن. نتیجه این میشه که همون مینی بوس پر از همین مردم بدبخت می شه و بر میگرده و دیگر خدا میداند که آنجا سرشان را در چاله ی پر از سوسک میکنند یا نه که دیگر روسری قرمز و زرد نپوشند و ازین غلط ها...
... و استاد تاریخ اسلام ما که به ظاهر و در کلام بسیار مومن و مذهبی می باشد به بنده نصیحت کرد که حسرت دیدن یک تار مویت را به دل نا اهلان (آقایان) بگذار و به همسر آینده ات خیانت نکن و من اندیشه کنان غرق این پندار بودم که همسر آینده ام هم اکنون کنار کدام بانوی زیبای شهر آرمیده و مو های شلخته پلخته ی من کدام پسر چیز خل بی خوار مادر را چیز میکند.
هر چند این نوحه سرایی ها دردی را دوا نمی کند، فقط می دانم شدیدن آلت دست شده ایم.