صبح که پا می شم، حس گهی دارم که حالم از خودمو تعلقاتم به هم می خوره و می خوام سر به تن هیچ کی نباشه
ظهر احساساتی می شم
بعد از ظهر می خوام یکی بیاد سرمو ببره، راحتم کنه
شب تمام خاطرات بد و گه زندگیم هی رد می شه هی رد می شه...
تو خواب تمام ضوابط بیداری برقراره، بازم نمی شه همونی بود که باید.