لب همان لب بود، اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود
ورنه او قطره و دریا دریاست
هر روز ماشین هایی پر از خانم ها و آقایان گشتی را می آورند و مثل سگ می اندازند به جان مردم بدبخت.جالب اینجاست که اون خانوما اونقدر باید باتجربه باشن که بتونن از دید یک آقای فوق العاده هیز و حشری نگاه کنن. نتیجه این میشه که همون مینی بوس پر از همین مردم بدبخت می شه و بر میگرده و دیگر خدا میداند که آنجا سرشان را در چاله ی پر از سوسک میکنند یا نه که دیگر روسری قرمز و زرد نپوشند و ازین غلط ها...
... و استاد تاریخ اسلام ما که به ظاهر و در کلام بسیار مومن و مذهبی می باشد به بنده نصیحت کرد که حسرت دیدن یک تار مویت را به دل نا اهلان (آقایان) بگذار و به همسر آینده ات خیانت نکن و من اندیشه کنان غرق این پندار بودم که همسر آینده ام هم اکنون کنار کدام بانوی زیبای شهر آرمیده و مو های شلخته پلخته ی من کدام پسر چیز خل بی خوار مادر را چیز میکند.
هر چند این نوحه سرایی ها دردی را دوا نمی کند، فقط می دانم شدیدن آلت دست شده ایم.
یه حرفی مونده رو دلم
ازکلاس برنامه نویسی یاد گرفتم که مساحت کون را هم از راه مساحت دایره به دست می اورند.
ربطش را هم نمی دانم.
به استاده گفتیم کلاس خصوصی نمی زارین؟
جوابش پاسخ این سوال بود: استاد! خونه خالی هستا! نمیاین؟
که مواظب بودیم سرمون شبره نمالن، خودمون شیره مالیدیم! قشنگ!