تبليغاتX
پلاک16
 

وقتی شادی، شادی. هیچ کاریشم نمی شه کرد.

بشکن می زنی، می خونی، می رقصی، می خندی...

ولی شادی های بنده فقط ۲۴ ساعت طول می کشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 23:31  توسط افشان  | 

 

شیر آزاد

مرغ آزاد

گوشت آزاد

سکه آزاد

قند و شکر آزاد

بنزین آزاد

مردن آزاد

ریدن آزاد

خوابیدن آزاد

دانشگاه آزاد

کشتن آزاد

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 18:36  توسط افشان  | 

 

خدایا دیگه به جایی رسیدم که اصلن واسم مهم نیس که کفر بگم یا مجازاتم چی باشه و

هرگز بخشوده نشم و فسق و کفر و معصیت است و

و از عاق والدین بدتر است و به عذاب ابدی گرفتار آیم و ...

مگه بودن تو فقط به رویش گیاه و باد و باران و زمستان و تابستان است!

اگه هنوز سرت به شکوفه های بهاری و برف های زمستونیت گرمه ، اینو بدون که

خیلی از این آدما منجمله من خیلی وقته که مردیم.

یه لحظه سرتو برگردونی خودت متوجه میشی.

دیگه خود دانی! یا زندگیمونو پس بگیر از دزدا یا جسدامونو وردار که بوگندش داره دامن خودتم می گیره .

خلاصه اینکه یه کاری بکن! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 14:11  توسط افشان  | 

 

خدایا تو هم دیروز رای دادی؟

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 14:0  توسط افشان  | 

 

۱. هفت قدم از این ساعت باقی است

تند تر بیا رویا طاقت ما هی ها طاق شده

۲.شش قدم دیگر بردار و سین سال های سیاه را نه، دو سوسن سرخ بر سفره بگذار

۳.تا تو سنجد و سمنو بر سفره بگذاری، من نماز می برم بر درختانی که یک سال دیگر ایستاده اند

۴.اما تو رویا به سیب ها دست نزن، می ترسم از گرمای دوباره ی جهنم، می ترسم

۵. می بینی چه گل انداخته گونه های این سیب درخت پیر؟

باز هم آتش و آوارگی و رسوایی و رویا

هزار هزار سال دیگر راه شیری و هزار پاشنه ی چاک چاک

۶.کبریت را بیاور، دو شمع زنده می خواهم میان آینه

حتی اگر آسمان هی کبود باشد و زمین هم خیس و خسیس و خاکستری

۷.و اما شیرینی کم داریم، مگر می شود بی آن اینهمه زخم تلخ را مرهم گذاشت

شیرین بخند تا میان سفره اش بگذارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 12:31  توسط افشان  | 

 

غم چیزی رگ جان را خراشد          که گاهی باشد و گاهی نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 0:12  توسط افشان  | 

 

خسته شدم از بس بی هدف رفتم

یا هی دنبالش دوییدم و بش نرسیدم.

 

 اینجاست که مرگ شیرین جلوه می کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 11:34  توسط افشان  | 

 

هر آفرینشی مبتنی بر دو مرحله دریافت و تحلیله

وقتی نشه آفرینش رو با دریافت هامون از محیط هماهنگ کنیم،

نتیجه میشه یه امر غلط و در نهایت چندین امر غلط که همیشه با هم در تضاد اند

می شه یه سری عقده که گیر می کنه تو حلق آدمایی که یا قدرت بیان ندارن

یا شرایطشون فراهم نیست یا منع می شن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 11:30  توسط افشان  | 

 

صبح که پا می شم، حس گهی دارم که حالم از خودمو تعلقاتم به هم می خوره و می خوام سر به تن هیچ کی نباشه

ظهر احساساتی می شم

بعد از ظهر می خوام یکی بیاد سرمو ببره، راحتم کنه

شب تمام خاطرات بد و گه زندگیم هی رد می شه هی رد می شه...

تو خواب تمام ضوابط بیداری برقراره، بازم نمی شه همونی بود که باید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 11:24  توسط افشان  | 

 

خواب دیدم مامانم با یه آلت مردونه داشت باهام...

 

خوابای اروتیک من اینجوریه، آره عزیزم.

پ.ن: سورالیست غنی شده

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:14  توسط افشان  | 

 

یه شب که داری از درد به خودت می پیچی و گریه می کنی و

کسی نیست که آرومت کنه، یهو یاد یه دوست می افتی که

 فکر می کنی(مطمئنی) آرومت میکنه.

اول بهش اس ام اس میدی که اگه خواب نباشه بهش زنگ بزنی،

ولی جوابی نمی گیری!

فرداساعت ۱۰:۳۱ جواب میاد که:

"سلام، دیشب که اینو دادی داشتم زور می زدم بخوابم، واسه همین دیگه جوابتو ندادم "

 

×ای خدا این اسکل رو از من نگیر! آمین...

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:3  توسط افشان  | 

 

ای بابا!

ملت که فعلن سرشون به کون هم گرمه.

یکی این، یکی اون، یکی این، یکی اون،...

همینجوری تا الی آخر

بعد که از بالا نگاشون کنی همینجور به هم وصلن

مثل برهان دور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 23:43  توسط افشان  | 

 

آبی دریا قدغن

شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهی قدغن

با هم و تنها قدغن

...

تو قدغن

من قدغن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 23:13  توسط افشان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 0:12  توسط افشان  | 

 

من حالم خوب نیس!

یکی داره منو سانسور می کنه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 0:9  توسط افشان  | 

 

یه موقع هر وقت می اومدم بودی،

حالا فقط یه جا پیدا می شی.

نمی گم کجا تا کونت بسوزه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 0:5  توسط افشان  | 

 

انزوا حد داره؟

می خوام بدونم چه قدر دیگه باید برم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 0:1  توسط افشان  |