تبليغاتX
پلاک16
 

یه اتفاق وحشتناک واسه مرغو افتاده!

چند روز پیش که داشته تو حیاط قدم می زده، یه شاهین شکارشو که یه پرنده بوده میاره توی حیاط می خوره!

حالا مرغو از ترس تخم بر شده و از خونش بیرون نمیاد!

بیچاره مرغو.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 12:30  توسط افشان  | 

 

دختره ی لیسانسه!

بلد نیست دو خط موازی رسم کنه!

صد رحمت به انسان های اولیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 23:37  توسط افشان  | 

 

قشنگ ترین صحنه ای که تو زندگیم دیدم

کون گرد و قلنبه ی یه موش کوچولوی خاکستری بود.

دیشب از ذوق دیدن این صحنه خوابم نمی برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 9:47  توسط افشان  | 

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 0:48  توسط افشان  | 

 

هنوز هم زندگی جریان دارد

هنوز هم زاد و ولد می شود

آفرین، بزایید تا همیشه آیندگانی باشند برای درس عبرت

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 0:38  توسط افشان  | 

 

ای که چندین به هنر مندی خود مغروری

وای اگر بر تو گذارند دمی کار تو را

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 0:26  توسط افشان  | 

ـ ( با عصبانیت) پیدا میشه یا نمی شه؟!

ـ نمیشه!

ـ می شه!

ـ نمیشه!

ـ می شه!

ـ نمیشه!

ـ می شه!

ـ نمیشه!

ـ می شه!

ـ ا ! اوناهاش! اونجاس!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 11:24  توسط افشان  | 

مرغو بچه ی دهاته، ولی از بچگی اومده توی شهر زندگی می کنه.

صاحبش تو یه کمد قدیمی( که افتاده گوشه ی حیاط ) ازش نگهداری می کنه.

مرغو روزی یه تخم می ذاره، تخمای قهوه ای خوشگل.

به صاحبش می گم از تخمای مرغو به من بفروش.

میگه نه، نمی خوام از مرغو استفاده ی ابزاری کنم!

میگم اینجوری اقلن می تونی از در آمد خودش واسش یه خونه ی

آبرومند بسازی.

بازم راضی نمی شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 11:17  توسط افشان  | 

 

انرژی خسته ای حق معلم ماست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 23:29  توسط افشان  | 

پسره رو می شناختم.

نمی تونم فکرشو کنم که آدم کشته باشه!

نمی دونم این عشقه یا جنونه که کسی واسه رسیدن به عشقش

آدم بکشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 23:27  توسط افشان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 0:24  توسط افشان  | 

کلمات زیر بر روی یک سنگ مزار نوشته شده است:

زمانی که جوان و نیرومند بودم و تصوراتم مرزی نداشت، رویای تغییر جهان را در سر می پروراندم. هنگامی که بزرگتر و عاقل تر شدم فهمیدم که دنیا تغییری نمی کند، ازین رو نظرم را محدود ساختم و تصمیم گرفتم فقط کشورم را تغییر دهم، اما آن هم تغییر نا پذیر به نظر می رسید. آن گاه که به اواخر میانسالی رسیدم، در آخرین کوشش نا امیدانه بر آن شدم تا فقط خانواده ام، کسانی را که به من نزدیک ترند، تغییر دهم. ولی افسوس، تلاشم در مورد آنان نیز موثر واقع نشد،اکنون که در بستر مرگ آرام گرفته ام، ناگهان دریافته ام:

اگر ابتدا خود را تغییر می دادم، احتمالا موفق می شدم، خانواده ام را تغییر دهم. پس از آن ممکن بود سرزمینم را دگر گون کنم، و کسی چه می داند، شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 23:14  توسط افشان  | 

می خوام یه خط ایرانسل (طرح قرمز ) بخرم.

خدارو چه دیدی؟!

شایدم یکی عاشق ما شد! اونوقت نیاز میشه خب!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 22:55  توسط افشان  | 

دوست دارم پنجره ها رو به خورشید وا بشه

 شب خاکستری مهتابی بشه

 تو بمونی

تو بمونی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 12:23  توسط افشان  | 

بعضی ازین آدما زورشون به انشونم نمی رسه.

میان درستش کنن بد تر می زنن کونشونم پاره می کنن.

بعضیا هم که زورشون می رسه

 و می خوان مث آدم زندگی کنن،یکی

پیدا میشه که حجمی برابر دکل رو می ذاره

تو کونشون و میگه:  گه بخور، گه بخور

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:47  توسط افشان  | 

آنکس که آفریده ای چون خود را نتواند وصف کند، چگونه می تواند خدای خویش را وصف نماید؟

                                                                                                             (نهج البلاغه)

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:35  توسط افشان  | 

بعضیا کارایی می کنن با ماهیت چس

یعنی خودشونو راحت می کنن

و

بقیه رو ناراحت.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:32  توسط افشان  | 

بسه دیگه، اینقد تو سری نزن!

اینقد حرفاتو نکوب تو سرم!

سرم درد می کنه، انگار یکی

از پشت گازش گرفته!

خواهش می کنم تو یکی دیگه گاز نگیر!

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:23  توسط افشان  | 

ای مردم!

به چیزی که نیامده دل مبندید و از آن که در گذشت مایوس

نباشید، که آن که پشت کرده اگر یکی از پاهایش بلغزد

و دیگری برقرار باشد، شاید هر دو پا به جای خود برگشته

 و استوار ماند.

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 0:37  توسط افشان  |